Skip to main content

بخش کلتوری افغان جرمن آنلاین

Go Search
صفحه نخست
خبرونه
تحليل ها و پيام ها
آثار علمی و تحقیقی (حبیبه)
مرکز دیجیتال سازی کتب
قاموس کبیر افغانستان
  
افغان جرمن آنلاین > بخش کلتوری افغان جرمن آنلاین > مطالب تحریری فرهنگی > تداوی جان آغا  

مطالب تحریری فرهنگی: تداوی جان آغا

AFGHAN GERMAN ONLINE
http://www.afghan-german.de
http://www.afghan-german.com
نویسنده/ارسالی: حنیف رهیاب رحیمیتاریخ: 11/3/2014
 

حنیف رهیاب رحیمی                                                                                      ۳/۱۱/۲۰۱۴                                                                                                  

طنز

تداوی جان آغا

 

چقدر درد آور است که آدم ببینه که یک نقص کلان پیدا کده و علاج شه نتانه، نمیدانم چقدر وقت میشه ای نقصه پیدا کدیم، اینه یادم رفت که چه نقص بود....(بعد از نیم ساعت چُرت زدن) آ، یادم آمد، بلی متأسفانه یاد فراموشی پیدا کدیم و مه میدانم و خدایم که از دست ای تکلیف چقدر رنج می برم و هر روز چقدر خساره مند میشم.

 

یک هفته پیش بود یا نمیدانم چه وقت بود منتظر یک تیلفون ضروری از جای کارم بودم که ناگاه یکی از دوستانم در موبایلم زنگ زد و جویای احوالاتم شد. ده قصه بند ماندیم و راستش را بگویم اصلاً یادم نیست چه می گفتیم نمیدانم چطور شد که یکبار یادم آمد که سوپروایزر ما از کمپنی که در آن کار میکنم، برایم زنگ میزند. در عین وقتیکه با رفیقم در صحبت بودم به پالیدن موبایلم هم شروع کردم، نمیدانم تمام چهار اطراف خانه را چقدر پالیدم اما آنرا نیافتم. تا اینکه مادر اولاد ها گفت:

-          اونه او مردکه موبایلت ده دستت است، همرای دوستت ده تیلفون گپ میزنی!

 

این تنها نبود، دو سه باری که پشت سودا رفتم دو سه خریطه ره پر کرده آوردم اما هیچکدام آن چیز هایی که از من خواسته شده بود، در بینش نبود. بالاخره روز دیگر مادر اولادها چاره ای برای این مشکل سنجید و این بار که بازار رفتم لست مکمل سودا را در دستم داد اما می دانید چه شد؟ بیخی یادم رفت که اینبار لست سودا را با خود آورده ام.  بالاخره چارهٔ دیگر سنجیده شد یعنی پیش از بیرون شدن از خانه، هم لست سودا را گرفتم و هم در بند دستم یک تار سرخ بسته کرد که لست را به یادم بدهد و در لست نام سودا و مقدار آن نوشته بود. اما بد بختانه اینبار در بین مغازه هر چه کوشش کردم به یادم آورده نتوانستم که این تار سرخ مانند کفتر در بند دستم چه می کند. تا اینکه حوصله ها سر رفت و از سودا آوردن بیخی معاف شدم.

 

درست یادم نیست که چند بار نزد داکتر رفتم و چون در اتاق انتظار داکتر زیاد منتظر می ماندم، پیش داکتر یادم می رفت که تکلیفم را چه بگویم، داکتر ها هم در هر بار بخاطریکه فیس شان نسوزد، نسخه ای در دستم می دادند و بعد از آن، گاهی فراموشم می شد که دوا را از دواخانه بگیرم و اگر گاهی هم دوا را می گرفتم، فراموشم می شد که آنرا بخورم....

 

مادر اولادها که با خواهر خوانده هایش از این تکلیف بی درد و بدون ناله ام، قصه کرد آن خدا نترس ها از تأثیر مثبت تعویذ و دودی ملای همسایه در علاج شوهران خودشان توصیف ها کرده بودند. چند روز بعد دیدم که دو سه تعویذ مثلث و مربع شکل با رنگهای مختلف در کنج و کنار واسکت ام بند شد و عذاب کننده تر از همه این بود که باید بعد از این در گرمی و سردی کلاه سر می کردم و ملا هدایت داده بود که یکی از تعویذ ها باید با سر بنده تماس مستقیم داشته باشد زیرا بر اساس تشخیص ملا، شام روز بوده و مریض یعنی من از پهلوی قبرستان ها گذشته ام و حافظه ام را جنیات  اختطاف نموده اند. این حادثه سبب مفقودی و کم شدن حافظهٔ منِ بیچاره گردیده.

 

نمیدانم چقدر وقت دیگر تیر شد! گمانم تاریخ تعویذ ها هم به اصطلاح اکسپایر شد و فایده نکرد زیرا  من همچنان گاهی موترم را در بازار فراموش کرده با سرویس شهری خانه می آمدم و گاهی بایسکلم را در دکان سلمانی می گذاشتم و پای پیاده راهی حمام می شدم.

 

بالاخره کار بجاهای باریکتر کشید و تکلیف بنده آوازهٔ هر دروازه شد تا اینکه یکی از دوستان نزدیکم، مرا نزد طبیب یونانی که در تمام شهر نام کشیده بود برد و تکلیفم را برایش گفت. می گفتند این طبیب تمامی تحصیلاتش را در بنگله دیش به پایان رسانیده و بحدی لایق است که برای اولین بار واکسین  قلنج روده را کشف کرده و چند ماه می شود که امراض بواسیر و گنده بغل را  از منطقه بکلی محو ساخته است.

طبیب که یک آدم مست و شوقی بود ریشک کوتاه داشت از چشمک و قاشک زدنش معلوم می شد که هیچ نوع غم زندگی در دلش جای ندارد و حافظه اش هم صحیح کار می کند، از من پرسید:

 

-         چقدر وقت میشه که ای تکلیفه پیدا کدی؟

-         من حیران ماندم که کدام تکلیف را می گوید پرسیدم کدام تکلیف؟

 

بالاخره دوستم مداخله کرد و همه چیز را برایش گفت. طبیب بعد از اینکه نبضم را دید، به دوستم اطمینان کامل داد که در سه مرتبه آمدن، شفای کامل را نصیب من می سازد و بالای شاگردش صدا کرد:

 

-         او بچه هله زود شو همو قطی نمره شش را بیار!

 

شاگرد با عجله اینطرف و آنطرف دوید و با یک قطی شبیه به قطی سگرت آمد، طبیب سر قطی را پیش دماغم باز کرد دفعتاً بوی بد فضلهٔ حیوانی، شاید هم از انسان بوده باشد (یادم نیست) مغز های سرم را شور داد و به عجله آنرا دور تیله کردم.

 

طبیب هیچ قهر نشد و به دوستم گفت: دو مرتبهٔ دیگر این «جان آغا» را نزد من بیاور که بریت صحیح جورش کنم.

روز دیگر باز دوستم آمد و مرا نزد طبیب برد. به مجردیکه نوبت به من رسید، طبیب بالای شاگردش صدا کرد:

 

-         هله او بچه زود شو همو قطی نمره شش را بیار...

 

با شنیدن این سخن، دفعتاً بوی بد و آزار دهندهٔ روز قبل بیادم آمد و فوراً گفتم:

 

-           نه، نمی خواهم باز او قطی گنده  ره بوی کنم.

 

طبیب بطرف دوستم چشمکی زد و معاینه خانه را ترک نمودیم.

 

روز دیگر دوستم بازهم آمد تا مرا نزد طبیب ببرد. هر چند هیچ راضی نبودم بروم اما دوستم اهمیت این رفتن مارا در صحت یابی ام لازم دانست، مجبور رفتیم. اما به مجردیکه نوبت به من  رسید، طبیب را با لحن جدی گفتم:

 

-         اگر در دواخانه ات کدام قطی دیگر هم است خو خوب وگرنه، هوش کنی که قطی نمره شش را نخواهی!!

 

طبیب در حالیکه لبخند پیروزی بر لب داشت، طرف دوستم نگاه معنی داری انداخت یعنی که «جان آغا» تداوی شد. یادم نیست چقدر پول بنام فیس تداوی از نزدم گرفت و بزودی معاینه خانهٔ گنده اش را ترک نمودیم.

 

 اما افسوس که نام همو دوست نزدیکم که مرا پیش طبیب می برد، و نام و آدرس طبیب یادم نیست که درینجا می نوشتم!

 

پایان

 

  افغان جرمن آنلاین تاسو په درنښت همکارۍ ته رابولي. په دغه پته له موږ سره اړیکه ټینگه کړئ    acc@afghan-german.de
یادښت: دلیکنې د لیکنیزې بڼې پازوالي د لیکوال په غاړه ده ، هیله من یو خپله لیکنه له رالیږلو مخکې په ځیر و لولئ