Skip to main content

بخش کلتوری افغان جرمن آنلاین

Go Search
صفحه نخست
خبرونه
تحليل ها و پيام ها
آثار علمی و تحقیقی (حبیبه)
مرکز دیجیتال سازی کتب
قاموس کبیر افغانستان
  
افغان جرمن آنلاین > بخش کلتوری افغان جرمن آنلاین > مطالب تحریری فرهنگی > حقایق پُشت ابرپنهان نمی ماند  

مطالب تحریری فرهنگی: حقایق پُشت ابرپنهان نمی ماند

AFGHAN GERMAN ONLINE
http://www.afghan-german.de
http://www.afghan-german.com
نویسنده/ارسالی: صفریحیی دماوندتاریخ: 2/22/2014

                                       حقایق پُشت ابرپنهان نمی ماند

                                                                                                                                                                    

زنگ دروازۀ به صدا آمد اکبر دروازه را بازکرد دو دوستش فاروق و قاسم را خوش آمدید گفته و داخل منزل شدند خانم و دختر و پسر اکبر هم با فاروق و قاسم احوال پرسی کرده آنان را خوش آمدید گفتند. چند دقیقه بعد پسر اکبر با پتنوس چای و کلچه داخل اطاق شد، فاروق با شوخی گفت :

ـ فاروق: اکبر جان وقت نان چاشت است معلوم میشود که امروز ما را به یک چای رخصت میکنی؟

ـ اکبر: نی برادرا اینطور نیست نان چاشت تیار است.  

قاسم ـ با خنده بخیالم امروز ناوقت از خواب بیدار شده اید؟

اکبر با لبخند ـ او بیادرا شما خو مره به بیِردی گفتن بانین! تا برایتان بگویم که چرا نان چاشت را امروز ناوقت میخوریم، دلیلش اینست که من شما را بخاطر وقت تر خواستم که میخواهم شمارا با یک دوست دیگری که تازه آشنا شده ام معرفی کنم. انسان بسیار جالبی است  شاید بشناسینش که حاجی صاحب نسیم نام دارد. او هم میخواست سر ساعت دوازده بجه بیاید اما در مسجد به خاطریکه قالین های مسجد را میخواهد تبدیل کنند پول جمع آوری میکنند و او که یک شخص با تقوا و در راه خیر بسیار پیشقدم است درجمع آوری پول با مسجد همکاری میکند، شاید ساعت یکنیم و یا دو بجه اینجا بیاید، تا آنوقت ما و شما چای مینوشیم و قصه میکنیم وقتیکه او آمد نان چاشت را آورده نوشجان خواهیم کرد.

فاروق: ـ او برادر چند بار این قالین های مسجد را تبدیل میکنند تقریبأ دو سال قبل تمام قالین هارا جدید فرش کردند و حالا باز میخواهند پول بخاطر آن جمع آوری کنند، چرا این پولهارا به بیچاره گان افغانستان روان نمیکنند.

قاسم ـ اگر پول را به افغانستان بفرستند باز جیب این مفتخواران و تجاران دین چطور مملو از پول گردد.

اکبر ـ بکلی درست میگویی قاسم جان در این روزها بهترین تجارت تجارت دین است.

فاروق ـ راستی اکبر جان این اولین بار است که من و قاسم جان را بدون خانم های ما دعوت کردی دلیلیش چیست؟

اکبر ـ دلیلیش اینست که حاجی صاحب نسیم و خانمش بی بی حاجی که تاحال سه چهار مرتبه حج رفته اند و بی بی حاجی هم حجابپوش است نمیخواهند در مجلسیکه مرد ها و زنها باهم هستند شرکت کنند، ازینرو خواستم تنها شما با حاجی صاحب معرفی شوید.

قاسم ـ اکبر جان با این رفیق نو یعنی حاجی صاحب چطور آشنا شدی؟

اکبر ـ در حدود دو ماه پیش یک فاتحه در مسجد بود بعد از ختم فاتحه همه برای خوردن نان به منزل پائینیی مسجد رفتیم، تصادفاً من و حاجی صاحب نسیم در یک میز پهلوی هم قرار گرفتیم بعد ازینکه من خود را به او معرفی کردم هر دو داخل صحبت شدیم، دریافتم که او در مسجد بسیار فعال است همیشه در خیراتها و دیگر پروگرامهای مسجد سهیم میباشد.  اکثر مردم او را درمسجد میشناختند، او تابحال چهار بار به حج رفته و امسال هم تصمیم دارد برای بار پنجم به حج برود، یک روزمرا به خانه اش دعوت کرد نام خدا چه خانه وزندگی، شاید ارزش تمام مال و اموال زندگی ما و شما برابر ارزش سه موتریکه در گراج خانه اش بود باشد، خود خانه و فرنیچرش را خو چه میکنی.

قاسم ـ این حاجی صاحب چه کار میکند؟

اکبر ـ به فکر من کار نمیکند و زیاد مصروف کارهای خیریه در مسجد میباشد.

فاروق ـ وقتیکه کار نمیکند پس اینقدر پول و دارایی را از کجا کرده است؟

اکبر ـ بخیالم در افغانستان تجار و سرمایه دار بزرگ بوده و پولهارا از آنجا با خود آورده است.

قاسم ـ او برادر چه سوال میکنی که پول را از کجا کرده نشنیدیی میگوین که :

با خداداده گان ستیزه مکن

که خداداده را خـداداد است

اکبر ـ والله برادر پول را از هر جایکه آورده و پیدا کرده معلوم میشود پول حلال و پراز برکت دارد، انسانهای همانند حاجی صاحب نسیم که اینقدر با تقوا و خدا پرست میباشند پولیکه بدست میاورند پول شان حلال و پاک است.

فاروق ـ انسان شناختن در این سالها کمی مشکل شده است وقتی در افغانستان بودیم بسیار آسان بود که میخواستی در باره یک شخص معلومات بدست بیاوری چه ازتحصیل ، چه از فامیل و چه از گذشته آن .اما در کشور های بیرونی که ما و شما زندگی میکنیم شناخت افغانها کار مشکل شده است باید در اینراه بسیار دقیق بود.

قاسم ـ من بکلی دراین گفتار با تو همنظر هستم، در اینجا افغانهای بادانش وبیدانش، انسان و ناانسان همه در یک سطح قرار گرفته اند، پول جانشین دانش، انسانیت وشرافت گردیده، احترام به افراد ارتباط میگیرد به دارایی مادی آن فرد نه به سطح دانش و شرافت انسانی آن.

اکبرـ برادرهای گل شما فکر میکنید تعریفهای که من از حاجی صاحب نسیم کردم بخاطر پولش است؟

قاسم ـ نی اکبر جان مقصد ما حاجی صاحب نبوده، ما بطور عمومی از طرز شناخت افغانها صحبت کردیم نه یک فرد خاص.

فاروق ـ اکبر جان خودت مارا بهتر میشناسی که ما سخنان خودرا در لفافه بیان نمیکنیم اگر ما بدانیم که خودت حاجی صاحب را به لحاظ داشتن پول زیادش تعریف میکنی مستقیم برایت میگویم، انسانهای خوب را باید تعریف کرد و همچنانیکه به انسانهای بد نفرین باید کرد. همین حالا که از حاجی صاحب نسیم و خوبیهایش یاد میکردی مرا به یاد ان شب تلخ و غم انگیز

کابل انداخت زمانیکه خلقیها و پرچمیها قدرت را بدست داشتند و مردم بیچاره شب و روز در ترس و وحشت زندگی میکردند وقتی شب فرا میرسید همه فامیلهایکه بستگی به احزاب خلق و پرچم نداشتند خواب راحت از چشمانشان زودوده شده بود زیرا هر لحظه امکان داشتکه دروازه منزلشان کوبیده شود و افراد وحشی حوزه های حزبی برای بردن عزیزانشان داخل خانه های انها گردد، آن شب سیاهیکه دروازه خانه ما به شدت کوبیده شد و همه اعضای فامیل با ترس و وحشت تمام از خواب برخواستیم، من به زودی دروازه را باز کردم ، تعداد از حزبیها و چند فرد پولیس دم در ایستاده بودنند و بدون آنکه اجازه بخواهند داخل خانه شدند بعد آنکه خانه هارا تلاشی کردند دستان برادرم را بسته کرده و در حدود سی جلد کتاب را نیز برداشته یکی از حزبی هایکه سنش خیلها جوان بود رویش را طرف حزبی دیگری که معلوم میشد آمر انها بود کرده پرسید رفیق نسیم غیر این شخص کسی دیگری هم است یا نه او که چهره منحوسش هیچگاه فراموشم نمیشود با خنده گفت حالا با این یکی کار داریم بروید که برویم، مادرم با گریان و زاری دویده از انها خواست تا پسرش را رها کنند اما انها هیچگونه اعتنای به عذر و زاری مادرم نکرده برادرم را کشان کشان با خود بردند و آن آخرین باری بود که همه فامیل برادرم را بیاد دارند، ما مدت دو سال تمام از حوزه های حزبی تا خاد، وزارت داخله، زندان پل چرخی و حتی چندین بار نزدخود آن انسان ناانسان یعنی نسیم نام رفتیم تا اثری از برادرم پیداکنیم اما نه مرده و نه از زنده اش خبری حاصل نکردیم.

قاسم ـ فاروق برادر باز خاطره های غمانگیز را به یادت آوردی و خود را ناراحت ساختی

فاروق ـ نی قاسم جان هدفم این نبود که خود و شمارا جگرخون کنم، فقط وقتیکه از حاجی صاحب نسیم یادآور شدید مرا به یاد نام آن نسیم قاتل و بی شرف انداخت.

اکبر ـ فاروق جان از نسیم بیوجدان که فامیل شمارا و هزاران فامیل امثال شما راعزادار ساخت خبر داری که کجااست؟

فاروق ـ تا وقتیکه ما در کابل بودیم او پُست مهمی در خاد داشت، خانمش هم آمره یکی از حوزه های حزبی بود و صاحب لکها هزار دالر شده بودنند شاید او هم مانند دیگر حزبیهای خلق و پرچم در یکی ازکشورهای اروپاهی و یا امریکاهی با پولهای فراوانیکه از غارت، دزدی و چپاول مردم ستمدیده افغانستان بدست آورده اند زندگی مرفه و آرامی را سپری میکنند حتی اگربیاد داشته باشید در پاکستان نزدیک سقوط نجیب حزبی های خلقی  و پرچمی که به پاکستان فرار میکردند در آنجا زندگی بسیارمرفه و امن داشتند و بدون هیچگونه هراسی مصروف عیش و نوش بودند زیرا آنها در خفا با سران وکلانهای مجاهدین هم ارتباط داشتند و متیقین بودنند که از طرف آنها حمایه میشوند در حالیکه افغانهای همانند ما و شما همیشه مورد ازار و شکنجه پولیس پاکستان قرار داشتند و در هراس هر لحظه ترور از طرف باندهای جنایتکار به اصطلاح مجاهدین بودند.

قاسم ـ با همان ارتباطات و زد وبندهای مخفی که بین خلقیها، پرچمیها و مجاهدین جنگسالار وجود داشت و دارد حالا برای پرکردن بکسهایشان از پول وآشامیدن خونهای مردم بیچاره و مظلوم افغانستان در پارلمان و تقسیم کردن کرسیهای دولتی باهم یکنوا و یکدست اند وهیچنوع از برچسب هایکه تو کافر و من مسلمان هستم خبری نیست و براساس این اطمینان و تقسیم لاشها است که خلقیها و پرچمیهای بیشرم دوباره افغانستان رفته اند و مصروف فعالیتهای حزبی هستند تا یکبار دیگر مابقی مردم بیچاره افغانستان را به پلیگونها و گورهای دستجمی بسپارند.

     زنگ دروازه به صدا در آمد اکبر از جایش بلند شده گفت بخیالم حاجی صاحب است، دروازه باز شد و آواز اکبر به گوش میرسید که میگفت حاجی صاحب مهربانی کنید، اکبر و حاجی صاحب نسیم هردو داخل صالون شدند، قاسم و فاروق از جاهایشان بلند شدند، اکبر با صدا نسبتاً بلند گفت برادرها با حاجی صاحب نسیم معرفی شوید، قاسم قدمی پیش رفته با دست دادن با حاجی صاحب خود را معرفی کرد، فاروق هم قدمی به پیش برداشت اما بدون آنکه دشتش را برای سلام و معرفی دراز کند همانند اسکلیت در جایش خشکید و باچهرۀ بهت زده، سرش را بلند کرد اشک در چشمانش حلقه زده بود و بدون آنکه چیزی بگوید از اطاق بیرون رفت. اکبر با سراسیمگی به سوی قاسم اشاره کرد و قاسم با عجله از اطاق بیرون شد ، در کنار حویلی فاروق در حالیکه رویش را با دستانش پوشیده بود بالای چوکی نشسته بود، قاسم خود را به او نزدیک کرد دستش را روی شانه او گذاشت و پرسید فاروق جان حالت خوب است چرا دفعتاً اطاق را ترک کردی؟ فاروق دستانش را از رویش برداشت با چشمان پر از اشک و صدایکه  به سختی از بغض  گلویش می برآمد  به سختی گفت:

 قاسم!  این همان نسیم است که برای ابد برادرم  ما را از ما  گرفت.

 

 

این شاخه گل را به  روح کسانی تقدیم میکنم که گورشان تا کنون نامعلوم است

  افغان جرمن آنلاین تاسو په درنښت همکارۍ ته رابولي. په دغه پته له موږ سره اړیکه ټینگه کړئ    acc@afghan-german.de
یادښت: دلیکنې د لیکنیزې بڼې پازوالي د لیکوال په غاړه ده ، هیله من یو خپله لیکنه له رالیږلو مخکې په ځیر و لولئ