Skip to main content

بخش کلتوری افغان جرمن آنلاین

Go Search
صفحه نخست
خبرونه
تحليل ها و پيام ها
آثار علمی و تحقیقی (حبیبه)
مرکز دیجیتال سازی کتب
قاموس کبیر افغانستان
  
افغان جرمن آنلاین > بخش کلتوری افغان جرمن آنلاین > مطالب تحریری فرهنگی > سازنده  

مطالب تحریری فرهنگی: سازنده

AFGHAN GERMAN ONLINE
http://www.afghan-german.de
http://www.afghan-german.com
نویسنده/ارسالی: حنیف رهیاب رحیمیتاریخ: 4/21/2013

داستان کوتاه

سازنده!!

دَورا دَور قلعهٔ ملک از صبح وقت آب پاشی و جاروب شده بود چنانچه نشانه ای از گرد و خاک درآن نواحی به چشم نمیخورد. صُفه های پیشروی قلعه با گلیم های سرخ خوشرنگ فرش گردیده، دوشک ها و بالشت های مخمل در امتداد گلیم ها برای عزت داری مهمانها چیده شده بود.

مرد های جوان روستایی دست به کار شده بودند، عده ای کمرها را بسته، در شکستاندن و میده کردن کُنده های چوب، با تبرهای تیز و سنگین زورآزمایی میکردند، گروهی از چاه بین قلعه، آب صاف و زلال بیرون می کشیدند و چند تن از جوانها، این آبها را در داخل دیگهای بزرگ مسی که در زیر شان شعله های آتش زبانه میکشید، میریختند.

هلهله و بدو بدو بود، سه چهار نفر آشپز با تجربه دربارهٔ سررشتهٔ کارها و تقسیمات پختن سالندها و پلو و چلو با همدیگر صحبت میکردند، چند نفر ریش سفید قریه در آفتاب بغل دیوار با ملک جلندرحان نشسته مصروف صحبت و چلم کشیدن بودند.

دلاک قریه که در حقیقت کلیه وظایف اطلاعاتی و ارتباطی بین اهالی قریه را اجرا مینمود، از ملک صاحب پیهم دستور میگرفت و با پسران جوان و نیمچه جوانش به سرعت و مهارت آنانرا اجرا مینمود، زیرا او امروز نمیخواست هیچنوع سکتگی و کاستی در معاملهٔ عروسی سیف الدین، پسر ملک جلندر رخ دهد. جلندر خان هرچه نبود زمیندار و خان و همچنان ملک قریه بود. مزاج تند داشت و در تمام قریه همه احترامش را داشتند. اما ملای مسجد و دلاک بیشتر از همه مطیع اوامر و ارشادات او بودند. این دو در حقیقت قوای اجرائیهٔ ملک بودند. ملا همیشه بر گفته های ملک صاحب که در هر محفل با آواز بم و آمرانه اش سخن میگفت، مهر تایید و تصدیق میگذاشت و دلاک که رول رادیو و روزنامه را در قریه ایفا میکرد، روزانه تمام اطلاعات و دساتیر صادره از جانب ملک و ملا را بدون کم و کاست به فرد فرد قریه انتقال میداد.

دلاک امروز بیشتر از هر وقت خوش خدمتی و چاپلوسی مینمود و کوشش میکرد دل ملک را بدست داشته باشد، چه او با مزد ناچیزی که سالانه از هر خانوار قریه دریافت میکرد، زندگی بخور و نمیری داشت و درد آور تر ازهمه برای او این موضوع بود که بعد از هر سه و یا چهار سال تمام دارایی و لوازم خانه اش به سرقت میرفت و حاصل زحمات چند ساله اش را یکباره از دست میداد. او از اینطرف و آنطرف شنیده بود که این سرقت ها به دستور ملک و بوسیلهٔ عمال او انجام میشود. زیرا ملک در عین زمان مزد ظالمی نیز بود و عقیده داشت دلاک را نباید گذاشت صاحب زندگی بهتر شود، و میگفت اگر پولدار شوند، باز وظایف شانرا را درست انجام نمیدهد.

و امروز دلاک بیچاره بود که با خورد و بزرگ خانواده اش در معاملهٔ عروسی پسر ملک صاحب برای خدمتگذاری پائین و بالا میدویدند و خستگی و ماندگی را اصلاً نمیشناختند.

آفتاب خزانی با حرارت دلپذیرش آهسته آهسته، به وسط آسمان نیلی نزدیک میشد. جمع و جوش بیشتر و آمد آمد مهمانها از فواصل دور و نزدیک آغاز شده بود. بوی خوش پلو و اقسام سالند و قورمه از درز سرپوش دیگها نرمک نرمک به کوچه های دهکده میدوید و دلهای کوچک اطفال روستایی را که غالباً در خیر و خیرات ها و عروسی ها مؤفق به خوردن پلو این خوراکهٔ لذیذ و رویایی شان میشدند، به تپش و شادمانی انداخته بود.

این معمول هر دهکده بود که در اخیر هرمحفل، پلو های باقیمانده و پسخورده را، دوباره گرم نموده، به اطفال دهکده که از قبل در بیرون دروازه تجمع مینمودند، میدادند. بدین سبب اطفال غریب معمولاً یکی دو ساعت قبل از توزیع غذا، به صف های منظم نشسته و انتظار میکشیدند. چه انتظار طولانی. اما خیلی دردناک غم انگیز روزی بود که در خیرات و یا عروسی شخص خسیسی، نان کمبودی میکرد و برای اطفال بینوا که در بیرون منتظر بودند چیزی نمیماند، آنگاه اطفال بیچاره پس از یکی دوساعت انتظار با عتاب و خشونت ازآنجا رانده میشدند و با دلهای پر آرمان و لبهای خشک دوباره بخانه های شان پناه میبردند.

حویلی جوار قلعهٔ ملک که مربوط برادرش بود، برای خانمها اختصاص یافته بود. خانمهای خویش و قوم که یکروز قبل درآن حویلی گرد آمده بودند، شب گذشته به خانهٔ عروس رفته مراسم شب خینه و روی نماکی و غیره را اجرا کرده بودند و امروز پروگرام طوری بود که مهمانهای مردانه و زنانه، پس از صرف نان چاشت، بخانهٔ عروس رفته و اورا با خود بخانهٔ جدیدش یعنی منزل داماد بیاورند.

سیف الدین را دو سه تن از جوانهای هم سن و سالش به حمام شهر برده بودند تا برای شب عروسی ، خوب پاک و تمیزش کنند. گرچه پسر ملک بود و نسبت به دیگران زندگی مرفه تری داشت اما در نظافت و طرز لباس پوشیدن از دیگران هیچ فرق نداشت.

ملک یکی دوبار به ساعتش نگاه کرد و بعد دلاک را مورد خطاب قرارداده صدا کرد:

او بچه چه شد سازندا نیامدن؟

دلاک با دستپاچگی چهار طرفش را نگریسته جواب داد:

ملک صاحب انشاءالله حالی میرسن، وقت آمدن شان شده حالی باید بیاین .....

و در دل خود خدا خدا کرد که برای سازنده ها اتفاقی نیافتاده باشد، چه آنها از اقارب دلاک بودند و در یکی از قریه های دور دست زندگی میکردند و مهمتر از همه، وظیفهٔ خبر کردن و آمدن آنها بدوش دلاک گذاشته شده بود.

غم اینکه اگر واقعهٔ غیر مترقبه ای برای آنها پیش آمده باشد که مانع آمدن شان شود، کم کم به دل دلاک خانه کرد چه او ملک بیرحم را خوب میشناخت که همیشه خروسش یک لنگ داشت و حرف و دلیل دیگران را اصلاً نمی شنید. مخصوصاً آنروز که عروسی یگانه پسرش بود نمیخواست که نزد مردم به اصطلاح کم بیاید.

این موضوع باعث دستپاچگی زیاد دلاک شد و با اندام کوچک و چابکش سراسیمه پایین و بالا میدوید و تا میتوانست از نظر ملک خودرا پنهان میکرد. زیرا او که مرد تیز هوشی بود نبض هرکس را خوب میدانست و همیشه میگفت: از پیشروی آمر و پشت سر الاغ هیچوقت باید تیر نشویم.

«« «« ««

تقریباً همهٔ مهمانها آمده بودند. بوی مطبوع پلو از درز باریک سر پوش دیگ که با مهارت خلیفه آشپز ذریعهٔ خمیر مسدود گردیده بود، همه جا را گرفته بود، سالند ها همه آماده و برای توزیع آن اشخاص باتجربه مؤظف گردید که یکبار صدای شادی و هلهله بچه ها از بیرون بلند شد و متعاقب آن چهار مرد خسته و کوفته با بایسکل های شان داخل قلعه شدند.

سازنده ها رسیدند، مردم از دیدن رباب، آرمونیه و دهل در قنجغهٔ بایسکل ها شادمان گردیدند و طوفانی که آرامش دلاک بیچاره را تا آن لحظه برهم زده بود فروکش کرد.

ملک با خاطر جمع بالای آشپزها صدا کرد:

نانه بکشین دگه که نا وقت میشه.

سازنده ها با اهالی قریه مصافحه نمودند، سلطان خوانندهٔ محبوب و مشهور محلی که از روی محبت و دوستی همه "سلطان جان" خطابش میکردند و چندین آهنگ زیبا در آرشیف رادیو نیز دارد، امیرو برادرش رباب نواز، اکرم پسر کاکایش دهل نواز مشهور و خیال پسرش، نوجوان خوش سیما که تازه پشت لب سیاه کرده بود. اینها هنرمندان محبوب مردم بودند که با پول ناچیز از سر شب تا روشنی آفتاب ساز میکردند، میخواندند و عروسی های مردم را به شادی و شادمانی مبدل میکردند.

یاد داشت، کتابچه و حتی سواد کافی نداشتند، موسیقی و آهنگهای ناب و اصیل را نسل به نسل به حافظه سپرده و آموخته بودند. سُر و لَی در رگ ها و خون شان مزج بود، بهمین خاطر سلطان پسر نوجوانش خیال را با خود به عروسی ها میبرد، شبها تا صبح در کنارش می نشاند تا موسیقی بیاموزد و گوشهایش با ساز، سُر و لَی آشنا گردد. خیال نیز پسر باهوشی بود و آهنگهای محلی و فولکلوریک را که از حنجرهٔ گرم و گیرای پدرش می شنید، مانند درس استاد یک بیک حفظ میکرد و روز بروز بطرف کمال و پختگی گام بر میداشت. او باید هم همینطور میکرد زیرا بعد از پدرش، ادامه دهندهٔ این رسالت فرهنگی وعهده دار اعاشهٔ خانواده در آینده، او بود.

کلیه آهنگهای سلطان، آهنگهای سُچهٔ محلی پشتو بود، ولی قلبهای با صفا و بی آلایش مردمان روستاها، در لسان فرقی نمیدیدند و آن آهنگها را با دل و جان می شنیدند و لذت میبردند. بهمین علت بود که وقتی سلطان با آن قد بلند و مردانه، چشمان بزرگ بادامی و بینی قلمی در محافل عروسی ظاهر میشد، مردم از خوشی در لباسهای شان نمی گنجیدند و شبها تا صبح با اشتیاق و علاقه به زمزمه های او گوش میکردند. او هنگامیکه با آواز دلنشین و زیبایش میخواند، همراه با ضربات مست دُهل، موهای دراز و انبوهش را به چپ و راست و پیشرو و عقب حرکت میداد و مجلس را به وجد ومستی میکشانید و قیامتی برپا میکرد.

آنروز در عروسی سیف الدین پسر ملک جلندر، باز هم اهالی دهکده با بیصبری در اشتیاق رسیدن شب که مراسم تخت نشینی سیف الدین و محفل ساز و موسیقی سلطان بود، دقیقه شماری میکردند.

نان چاشت صرف شد و مهمانها برای رفتن بخانهٔ عروس آماده شدند، سلطان و نوازنده هایش آلات موسیقی شانرا به گردنهای شان آویخته، راهی منزل عروس شدند. مراسم یکی پی دیگری سپری شد. بالاخره عده ای از زنها از خانوادهٔ ملک، عروس را که با چندین نوع شال زری و بنارسی پوشانیده شده بود، الله و بسم الله گویان بیرون آوردند و با احتیاط تمام بالای کجاوه ای که بر اسپ سفید ملک قرار داشت، جابجا ساختند، یکی از خانمهای خیلی نزدیک عروس که آنرا ټُنگُر مینامند، در سوی دیگر کجاوه نشست، سیف الدین از جلو و درحالیکه گروهی از جوانها در پیشاپیش آنها میرقصیدند، به همراهی ساز پرشور سلطان، منزل عروس را ترک نمودند.

چنانچه رسم روستاهاست، قبل از بردن عروس بخانه، مردم با عروس و داماد به حضور یکی از زیارت های متبرکهٔ محل رفته و پس از اتحاف دعا و آرزوی خوشبختی برای عروس و داماد، به منزل ملک مراجعت نمودند. در جریان راه زنان محل اگرچه در عروسی دعوت نشده بودند، در کنار بامهای شان بر آمده و با پاشیدن نُقل، شیرینی و میوهٔ خشک بالای عروس و داماد، احساسات شانرا ابراز میکردند.

قبل از داخل شدن عروس در حویلی، ملک گوسفند سفید و چاقی را که از قبل برای این مقصد نگهداری کرده بود، پیش پای عروس به رسم قدم خیری ذبح نمود و بدین ترتیب، عروس ملک جلندر خان به خیر و خوبی به خانه رسید و خاطرش جمع گردید.

«« «« ««

روز کوتاه خزانی ولی پر جنجال به پایان رسید و مرغ شب بزودی سرتاسر دهکده را زیر بالهای سیاهش پنهان کرد. با تاریک شدن هوا، جوانهاییکه نسبت به دیگران خودرا یک سر و گردن دنیا دیده و شهر رفته میپنداشتند، در روشن نمودن چراغهای گَیس دست بکار شدند و در مدت کوتاهی سرتاسر قلعه را چراغان نمودند و شب تخت نشینی سیف الدین آغاز یافت.

شب زفاف کم از روز پادشاهی نیست – به شرط آنکه پسر را، پدر کند داماد

سلطان و گروه سازش در جاهای مخصوص شان نشستند و با دقت به سُر کردن آلات موسیقی شان پرداختند.

سیف الدین نیز بالای دوشکی در صدر مجلس، که با تکه های سبز و سرخ زری آذین یافته بود، نشست مردم قریه هریک به ترتیب مقدار مرتبت و عزت شان در بین اهالی، بجاهای خود قرار گرفتند و ساز آغاز شد.

در ابتدا طبق رسم و رواج، اقارب و دوستان دور و نزدیک ملک جلندر با تکان دادن دست و کمر، مراتب شادمانی شانرا ابراز نموده و به اصطلاح مجرایی دادند.

سپس ملای قریه، لُنگی جدید شاه را بسم الله گویان و با سلیقهٔ خاص بر سر سیف الدین بست و با خواندن دعا برای بقای وصلت و دوستی طرفین و آیندهٔ مسعود زوجین، با عده ای از بزرگان و موسفیدان که ماندن شانرا در مجلس جوانان لازم نمیدیدند، مرخص شدند.

لحظا ای بعد چاشنی دوم آغاز گردید. اینبار سلطان هنرمند محبوب مردم، با آهنگهای مست و دلنشین و حرکات جالب سر و موهای انبوهش که گاهگاهی حین خواندن آنرا روی پرده های آرمونیه اش میریخت، مجلس را به شور و وجد آورده بود. همه غرق در لذت بودند، ملک جلندر امشب بیشتر از دیگران سرمست و سرحال بود. چنانچه اگر وقارش نزد اهالی و لَپ و جَپ ملکی مانع نمیشد، خیلی دلش میخواست داخل میدان شده، به یاد ایام جوانی و نوجوانی اش ساعتی سر و کمر و باسن بجنباند. شاید هم حق بجانب بوده باشد، بخاطریکه امشب عروسی یگانه پسرش بود.

ولی برای اینکه این عطش اش را فرو نشانده باشد، بزودی فکر شیطانی ای به کله اش زد و به دو سه جوان وظیفه داد تا پسر سلطان، خیال را که مانند پرندهٔ بی آزاری کنار پدرش نشسته و به موسیقی گوش میداد، برقصانند.

سلطان از شنیدن این موضوع بسیار ناراحت شد، در حالیکه چهرهٔ گندم گونش لحظه به لحظه به سرخی میگرایید، از افراد ملک التماس کنان خواهش نمود که دست از سر پسرش بردارند و او را به کارش بگذارند. او هرچه عذرخواهی نمود که رقصیدن در عروسی ها برای خودش کسر شان و برای پسرش عیب بزرگیست ولی گوش کسی شنیدنی نبود. بهر اندازه که عذر و الحاح سلطان بیشتر میشد، پافشاری افراد ملک بیشتر و بیشتر میگردید.

درین گیر و دار ساز ایستاد و سُر خراب شد، دلهای آوازخوان و نوازنده ها شکست، محفل به سردی گرایید و عرق شرم و حقارت از سر و روی سلطان جاری گردید. درین اثنا، ملک دلاک قریه را صدا نمود و بالایش امر کرد که بزودی پسر سلطان را برای رقص آماده کند.

دلاک نزد سلطان زانو زد و بگوشش چیزهایی گفت. سپس پسر نوجوان سلطان را که گونه هایش از فرط شرم مانند شفتالو، سرخ گشته بود، با خود به اتاق دیگر برد. نیم ساعت بعد که بالای سلطان مثل یکسال سپری شد، خیال پسرک سلطان را مانند دخترک چهارده ساله آراسته و با لباس دخترانه، وارد میدان نمودند. سلطان با دیدن پسرش در آن حالت، نزد وجدانش، نزد برادر و پسر کاکایش، ونزد خیال پسرش و در برابر وجدانش، خودرا خیلی حقیر و ذلیل یافت. حیران ماند که چه کند؟ چگونه بخواند و ساز کند و فرزند دلبند و جگرگوشه اش را که برای آموزش موسیقی باخود آورده، در مقابل چشمان ناپاک مردم برقصاند؟

فکر کرد تمام قوم و مردم قریه اش لعنت و نفرینش میگویند، برای اولین بار از ساز و موسیقی این پیشهٔ پاک پدری اش نفرتی در دلش پیدا شد و از خواننده بودن و هنرمند بودنش پشیمان شد. اما دیگر چاره ای نداشت جز اینکه به موسیقی اش ادامه دهد و شب را به صبح برساند.

آنشب پس ازین واقعه سلطان میخواند ولی ساز و آوازش دگر روح نداشت، هر باریکه چشمان بزرگ و بادامی اش را تا وبالا میکرد سیلی از سرشک از دیدگانش بر گریبانش میریخت. او آنشب بحدی خودرا کوچک و ناچیز احساس کرد که با همه وقار و مردانگی اش نتوانست از ریزش اشکهایش جلوگیری نماید.

ولی در مقابل ملک و هم مانندانش، که سلطان را صرف یک سازنده میخواندند، مانند دیوانه ها رقص پسرک را چهار چشمه با حرص و ولع تماشا میکردند و از حرکات آن طفلک معصوم لذت میبردند.

«« «« ««

پس از آن شب، سلطان مدتها به آرمونیه اش دست نزد و درهیچ عروسی شرکت نکرد، دلش شکسته بود، از پسر و خانواده اش احساس شرم میکرد، اکثر روزها تب میداشت که گاهگاهی با سرفه نیز همراه میشد. سرفه هایش روز بروز بیشتر میشد

تا اینکه زمستان فرارسید. زمستان سرد و پربرف. زمستان نه بلکه مرگ غریبان که برای اشخاصی چون ملک جلندر هیچنوع مشکلی نبود ولی برای غربا و افرادی مانند سلطان، طاقت فرسا و کشنده بود.

در یکی از روزهای زمستان که حال سلطان کمی بهتر و اهل خانواده ازین بهبودی نسبی اش خوش بودند، سلطان خیال را کنار بسترش خواند و از او خواست تا آرمونیه اش را پائین کند، درحالیکه همه حیرت زده شده بودند، از خیال خواهش کرد تا یکی از آهنگهایش را که در رادیو هم آنرا ثبت و مورد تقدیر بی نظیری قرارگرفته بود، برایش زمزمه کند. خیال دل و نادل گرچه تا حال آواز کشیدن پیشروی پدرش را بی احترامی می پنداشت، بالاخره دستور پدر را عملی نمود، دستانش را بوسید و در سُر پنچم این آهنگ پدر را با صدای دلکشی زمزمه نمود:

یو واری بیا پدی لار راشه پری جانه مه ځه له میدانه جانانه

زه به در وځم توری سترگی سره لاسونه پری جانه مه ځه له میدانه جانانه

سبا به کاڼی بوټی ژاړی پری جانه مه ځه له میدانه جانانه

چی یو آشنا له بله اخلی رخصتونه پری جانه مه ځه له میدانه جانانه ........

خیال همچنان میخواند و سلطان کشش و گیرایی خاصی را درآواز خیال احساس کرد و مطمئن شد که خیال در نوجوانی به پختگی لازم رسیده و خانواده اش دیگر گرسنه نمیماند. بعد آهسته آهسته در دنیاهای دور و دراز خیالاتش فرو رفت و خودرا در بین نوازندگان مشهور رادیو یافت که زمانی آن آهنگ را در آنجا ثبت نموده بود، ضمن اینکه بسیار عزت و حرمت در حقش روا داشته بودند، اورا یکی از بهترین آوازخوانان محلی رادیو لقب داده بودند...

اشک شادی و امید در چشمان سلطان خانه کردو خاطرش جمع گردید، آنشب پس از هفته ها برای سلطان و خانوادهٔ کوچکش بطور نسبی شب خوبی بود. همه با یک آرامش خاطر به بستر های شان رفتند.

دو، سه روز بعد، خبر مرگ ناگهانی سلطان خانواده و دوست دارانش را در ماتم عمیقی نشاند. او در یک نیمه شب زمستانی با یک آرامش و سکون، زندگی را با همه خوبی ها و زشتی هایش ترک گفت و بخواب ابدی فرو رفت.

عده ای از روستایی های هم قریه و قریه های دَور و بر شان در یک روز سرد زمستان، پیکر سرد وبیروح یک هنرمند کم نظیر را که سالها برای مردمش با اخلاص و محبت خوانده، و گرمی و شور وخوشی آفریده بود، با اندوه و ماتم فراوان در دل سیاه خاک سپردند. پایان

( آهنگهای سلطان جان که از زمرهٔ بهترین آهنگهای محلی پشتو بحساب میرود، در رادیو همیشه بنام سلطان محمد او محمد اکبر که دومی پسر کاکایش بود، نشر میگردید، او دران وقت محمد اکبر را که خوردسال بود برای ثبت آهنگ با خود برده بود که بعد ها او نیز از آواز خوانان بسیار مؤفق در ولایت غزنی گردید)

  افغان جرمن آنلاین تاسو په درنښت همکارۍ ته رابولي. په دغه پته له موږ سره اړیکه ټینگه کړئ    acc@afghan-german.de
یادښت: دلیکنې د لیکنیزې بڼې پازوالي د لیکوال په غاړه ده ، هیله من یو خپله لیکنه له رالیږلو مخکې په ځیر و لولئ