Skip to main content

بخش کلتوری افغان جرمن آنلاین

Go Search
صفحه نخست
خبرونه
تحليل ها و پيام ها
آثار علمی و تحقیقی (حبیبه)
مرکز دیجیتال سازی کتب
قاموس کبیر افغانستان
  
افغان جرمن آنلاین > بخش کلتوری افغان جرمن آنلاین > مطالب تحریری فرهنگی > میخواستم ژورنالیست شوم  

مطالب تحریری فرهنگی: میخواستم ژورنالیست شوم

AFGHAN GERMAN ONLINE
http://www.afghan-german.de
http://www.afghan-german.com
نویسنده/ارسالی: حنیف رهیاب رحیمیتاریخ: 2/2/2013

 

میخواستم ژورنالیست شوم


از روزیکه شوق و ذوق ژورنالیست شدن چون صاعقه ای بر فرقم فرود آمد، دیگرصبر و قرارم را از دست دادم و برای رسیدن به این مقصد لحظه ای آرام نه نشسته، آنقدر مجله، جریده، روزنامه، شبنامه و ماهنامه و سالنامه مطالعه کردم، بحدی رادیو شنیدم و تلویزیون دیدم که کاملاً گیچ شده و سر چرخی برایم پیدا شد. هر روز بلا ناغه به کتابخانه ها رفته و کتابهای مورد ضرورت و بدرد بخور چون کلیات ملا نصرالدین، داستان نجمای خاکی، کلیات ملا عبید زاکانی، هشت نیرنگ فریب دین و دنیا و فرهنگ شلغم نامه نوشتهٔ ابن سمارق را یکی پی دیگر یکبار نه بلکه صد بار مطالعه نمودم و به گدام حافظه تحویل دادم. چون میخواستم بهر قیمتی که میشد باید نامه نگار، خبرنگار، گویندهٔ رادیو و تلویزیون یا اقلاً یک نویسنده شوم. ذوق شاعر شدن را چندان نداشتم زیرا دیدم که شاعری چندان فن مشکلی نیست و هر بندهٔ خدا اگر بخواهد میتواند شعر بگوید و قصیده بسازد، فقط یک جمله را از وسط دونیم کرده و کلماتی مانند فنر، قلندر، پنچر، چغندر، پمپر و گاهی هم سیاف، نداف، لحاف ، شکاف، غلاف و .... را در آخر آن اضافه میکنند و نامش را مطابق ذوق خود میگذارند شعر، غزل، قصیده و غیره

پس از مطالعات فراوان چون ریگ بیابان، خودرا از هر لحاظ به مدارج عالی رسیده و آماده یافتم بناءً برای دریافت وظیفه و شغلی اولتر از همه راهی دفتر روزنامهٔ ،،خیالبافان،، شده، خواستار کار شدم، مدیر صاحب روزنامه پس ازینکه سرتا پایم را از زیر عینکهای ذره بینی اش گذشتاند، برای تثبیت لیاقت، از من خواست که داستان کوتاهی نوشته و برای ارزیابی بدفتر روزنامه حاضر نمایم

به عجله در گوشه ای خزیدم، قلم و کاغذ بدست گرفته تصمیم گرفتم چنان داستان جالبی برشتهٔ تحریر درآورم که در حین خواندن آن، لعاب دهن مدیر روزنامه بالای میزش بچکد و فوراً بکار مقررم کند

در جستجوی سوژهٔ داستان در دهلیزهای ذهنم پایین و بالا میگشتم که کدام قصه را بنویسم، خواستم قصهٔ زندگی خودم را در قالب یک داستان در آورم، دیدم قصهٔ زندگی من بسیار پیچ در پیچ است و در سه جلد کتاب هم نمیگنجد، از آن صرفنظر کرده در مورد همسایه های خود فکر کردم که یکبار لالا سیفو همسایهٔ دربدیوار ما بیادم آمد، دیدم داستان بهتر ازین گیرم نمی آید فوراً شروع کردم به نوشتن داستان : (( لالا سیفو همسایهٔ ما مردی بود خیلی بیباک، بدخو و اوباش و بد ماش. در حالیکه شملهٔ دستارش همیشه تا بند پاهایش آویزان میبود، یک پاچهٔ تنبانش را بالا و یکی آنرا پایین میگذاشت. از فلک نمیترسید ولی همه از او میترسیدند مخصوصاً بچه های نوجوان. زن نداشت و با مادرش تنها زندگی میکرد، چون نام نیک در منطقه نداشت، اصلاً کسی برایش زن نمیداد، برادران و اَودر زاده هایش ارزش پلال را هم برایش قایل نبودند و همرایش هیچنوع داد و گرفت و رفت و آمد نداشتند

لالا سیفو هر روز صبح که از خانه بیرون میشد، طرف های آفتاب نشست و شام به قریه برمیگشت و راساً داخل مسجد میشد و لحظات درازی با ملای قریه که یک آدم کلوله و پرموی بود صحبت های خصوصی مینمود و پس از نماز خفتن یکه راست به خانه اش میرفت

لالا سیفو سالها همینطور زندگی یکنواخت و بدون هدفش را ادامه میداد تا اینکه بالاخره یکروز تمام اهل قریه را به حیرت انداخت و با چند فیر تفنگ چره یی اش در پیشروی قریه، نامزدی اش را با ؛؛برگ گل؛؛ دختر کلان و خانه ماندهٔ ملک شمسو بگوش مردم رسانید

همهٔ مردم از شنیدن این خبر متعجب شدند که لالا سیفو کجا و زن گرفتن کجا و دختر ملک شمسو کجا؟ مخصوصاً که چهار خواهر خورد تر برگ گل بدون مراعات نوبت قبلاً به خانهٔ بخت رهسپار گردیده بودند ولی بخاطر شلیته بودنش هیچکسی از ترس طرفش دَور نمیخورد. این موضوع مانند یک معادلهٔ مغلق ریاضی همه را گیچ و سرپیچک ساخته بود

بالاخره پس از یکی دو ماه لالا سیفو عروسی کرد و بعد از آن مانند مرغ شپشک زده آهسته آهسته پروبالش شکست و صدا و ندایش را دیگر کسی نشنید، جایش شد تخته سنگ گرم مسجد و صحبت های دوامدار و تمام ناشدنی اش با ملای پر موی و کلوله و هیچکس از این راز واقف نشد که چرا و چطور اینهمه تغییرات در لالا سیفو پدید آمد چنانچه از کروفر ماند و بزودی لقب لالا از زبانهای مردم افتاد وبه سیفوی خالی تنزیل رتبه گردید).ا

داستان که تمام شد، دوان دوان خودرا بدفتر روزنامه رساندم و انتظار داشتم ضمن تمجید و قدردانی از داستان بکری که نوشته بودم، مژدهٔ تقررم را نیز دریافت و سر از فردا به کار ژورنالیستی ام آغاذ خواهم کرد، اما متأسفانه پس از شنیدن کنایه های مدیر چشم شاریدهٔ روزنامه، و پاک کردن ریزه دانه های تُف هایش که حین انتقاد گیری برسر و رویم افشانده بود، نیم ساعت بعد خودرا درسرکها و کوچه ها مایوس و سرگردان یافتم و در حالیکه سخنان نیشدار مدیر در مورد داستان بی مزه ای که نوشته بودم سر تا پایم را مانند تیزاب میسوختاند، برای رسیدن به هدفم تدبیر و چارهٔ دیگر اندیشیدم

روز بعد، به امید دریافت کار نطاقی، صبح وقت حنجره را با آب نبات و زنجبیل جوشانده صیقل و جلا داده روانهٔ دفتر رادیو شدم. در آنجا برای امتحان آواز و لیاقتم در گویندگی، فوراً یک هیأت مجرب سه نفری را مؤظف ساختند و متنی را برایم سپردند تا یکبار بخوانم. بزودی خودرا آمادهٔ امتحان اعلان نمودم زیرا فکر میکردم نطاقی دیگر چه هنر میخواهد

تیپ ریکاردر ها چالان شد و هیأت امتحان گوشی های مخصوص را در گوشهای شان چسپانده، با اشارهٔ دست بنده را بخواندن متن دعوت نمودند، بسم الله گفته گلویم را صاف نمودم ولی بمجردیکه به صفحهٔ کاغذ نگاه کردم حالت عجیبی برایم دست داد کلمات را میدیدم که از این طرف صفحه به آنطرف صفحه و ازطرف پایین به بالا میدوند و میرقصند، بعضی کلمات خورد میشوند و بعضی آنها چنان میپندند که فکر میکردم مثل پوقانه بر روی صفحه خواهند ترکید

خلاصه همینقدر بیادم است که خواندم: ( مسابقات والیبال امروز تیم های آریایی بی تخته به جاپان رسید). هیأت اشارهٔ سرخ را روشن کرد که بس است فکر کردم که کامیاب شدم نطاقی که ازین بهتر نمیشود، مخصوصاً درین روزها هر نطاق در یک سطر سه بارغلطی میکند وبازدرهر باراز شنونده ها بخشش میطلبد

ولی هیأت مرا متوجه اشتباهم ساخت زیرا اصل مطلب اینطور بوده:( مسابقات والیبال امروز تیمهای اروپایی بی نتیجه به پایان رسید). بسیار دلیل و برهان گفتم و جنجال کردم که نطاق های شما فیل را قیل و زردک را وردک میخوانند اما چون واسطه نداشتم رخصتم کردند

بهر حال با وجود اینهمه استعداد خدا داد و دانشی که فراهم کرده بودم، هر قدر تلاش بخرج دادم، نه نویسنده شدم و نه نطاق رادیو وبالاخره شکست را چون سقراط حکیم خدا بیامرز مردانه وار پذیرفته، و تصمیم گرفتم برای ده پانزده سال دیگر از

برداشتن سنگ سنگین ژورنالیستی صرفنظر کنم که همینکار را هم کردم


حالا که سالها ازان روزها میگذرد، بر بخت بد خود نفرین میفرستم که اگرهمان وقت راز مرغی شدن لالاسیفو برایم هویدا میگردید، داستانم نیم کله نمیماند و چانس تقررم در روزنامهٔ خیالبافان صد فیصد بود، ولی بخت یاری نکرد که نکرد

اکنون که پس ازچندین سال به کشف این راز مؤفق شدم بد نیست شما را هم در جریان بگذارم تا اقلاً بدانید که من ملامت نبوده ام زیرا بشمول من هیچکس نمیفهمید بالای لالا سیفو چه معجزه رخ داد که آنطوراز آسمان بزمین خورد؟ اصل قصه ازینقرار بوده : ( لالا سیفو که پس از سالها زورگویی و اوباشی و بدماشی به شخص خودخواه و تند خویی تبدیل شده بود چنانچه کسی برایش گفته نمیتوانست که بالای چشمش ابروست، پس از مراسم عقد نکاح و آهسته برو، به عجله با عروس خود داخل حجلهٔ خلوت شد و قبل از هر کار خانم خود را مخاطب ساخته با قهر و کاکه گی گفت : ( دختر کاکا ملک، برگ گل! خوب گوش کوحالی که زن مه شدی، باید به عادت های مه خوب بلد شوی و کُل شه مو بمومراعات کنی که خبرت کدم

هر روز که داخل خانه میشم اول خوب طرف پیشانیم سیل کو و ببی که کلای مه ده کجای سرم ماندیم. اگه بالای فرقم بود به ای ماناس که خوشخوی استم باز امر کو طلا، ساعت، لباس ... هر چیزی که بخواهی برت میخرم. لیکن اگه کلایم ده سر پیشانیم بود، خوده کتیم نزن، احتیاط ته کو واز سر رایم پس شو که باز از پیشم اوگار میشی)ا

برگ گل از شنیدن این اخطاریهٔ لالا سیفو خیلی ناراحت و رنگش دو سه بار سرخ و سبز شد، دست هاره به کمر گذاشت و بالای شوهرش نهیب زد: ( تو هم گوش کو سیفو، هر روز که داخل خانه شدی خوب ببین، اگه چادرمه دور سرم پیچیده و یگان آهنگه با خود زمزمه میکدم، بدان که خوش استم وباز سرم امر کو. پلو، چلو، بولانی، آشک هر چیزی که بخواهی برت تیار میکنم

اما اگه چادرمه دور کمرم بسته بودم، آستینهایم بالا و ابروها بالای چشمایم آویزان بود، از پیشم خوده گم کو چرا که توباید بفامی که اعصابم به درجهٔ آخر خراب اس و او وخت باز برپدر هفت پشتت نالت که کلای سبیلی ته ده کجای سرکدو مانند سبیلیت ماندی. فامیدی؟؟؟).ا

این جواب و پتکهٔ برگ گل مانند بم اتم زیربنا و روبنای لالاسیفو را متلاشی و خواب و قرار را سرش حرام ساخت، غرور کاذبش را مانند یخ شکستاند و او رابیک مرغ مبدل کرد، او دریافت که زورش به این زن نمیرسد و هر قدر همرایش کش کند تن دادنی نیست بلکه بیشتر موجب رسوایی و بدنامی اش میشود. زیرا او تا اکنون در دنیا کسی را زور آورتر، شلیته تر، بی آب تر و لچک تراز خود ندیده بود وحالا تازه فهمید که یک نان چند فتیر اس و چرا کسی تا بحال لای این دختر خانه ماندهٔ ملک

شمسو را بالا نکرده بود

این واقعه باعث شده بود که لالاسیفو به مشورهٔ ملای مسجد، آبش را با برگ گل پُف کرده بخورد و بجای زورگویی وباتوری

بیجا، برده باری، حوصله و قصه های دور و دراز با ملا صاحب را در کنح مسجد ترجیح داده و به بودنهٔ بگیل تبدیل شود

نا گفته نماند شمسو درهر روز، هربار که داخل خانه میشد همیشه خودرا مطمین میساخت که کلاهش سر پیشانی اش نی، بلکه

بالای فرق سرش باشد.(پایان)ا

  افغان جرمن آنلاین تاسو په درنښت همکارۍ ته رابولي. په دغه پته له موږ سره اړیکه ټینگه کړئ    acc@afghan-german.de
یادښت: دلیکنې د لیکنیزې بڼې پازوالي د لیکوال په غاړه ده ، هیله من یو خپله لیکنه له رالیږلو مخکې په ځیر و لولئ