Skip to main content

بخش کلتوری افغان جرمن آنلاین

Go Search
صفحه نخست
خبرونه
تحليل ها و پيام ها
آثار علمی و تحقیقی (حبیبه)
مرکز دیجیتال سازی کتب
قاموس کبیر افغانستان
  
افغان جرمن آنلاین > بخش کلتوری افغان جرمن آنلاین > مطالب تحریری فرهنگی > آدم خیرخواه  

مطالب تحریری فرهنگی: آدم خیرخواه

AFGHAN GERMAN ONLINE
http://www.afghan-german.de
http://www.afghan-german.com
نویسنده/ارسالی: حنیف رهیاب رحیمیتاریخ: 8/27/2013

 

 

آدم خیرخواه

 بیچاره فضلو همیشه میخواست کارهای خیر انجام دهد ولی از بخت خود چندان طالع نداشت و همیشه نتیجهٔ معکوس و بد میگرفت. به این خاطر همیشه میگفت : گمانم « دست مرا سگ سیاه لیسیده».

 یکبار دوست بسیار نزدیکش عبدل، که ازسالها بدینسو، زنش را از دست داده بود، پیداکردن یک همسر خوب برای پسرش را به عهدهٔ فضلو و خانمش انداخت. بخاطریکه فضلو هم یک آدم خیر خواه بود و هم با بسیاری مردم سرو کار داشت. فضلو هم قبول کرد زیرا کار خیر بود. پس از یکی دو روز که تمامی شناخته ها و دوستانش را از نظر تیر کرد، به کمک خانمش به یاد خلیفه حیدر که سه دختر جوان در بین خانه داشت، افتاد.

روز دیگر خواستگاری به کمک فضلو آغاز گردید، رفتند و آمدند، شرایط گذاشته شد و رد و قبول شد و بالاخره خلیفه حیدر راضی شد که دخترش برگ گل را به پسر عبدل  بدهد.

عبدل که تمام خوب و بد معامله را  بدوش فضلو انداخته بود، از اینکه بالاخره از یک خانوادهٔ خوب، دختر از هر لحاظ مناسبی را برای پسرش انتخاب نموده اند، بسیار خوش بود. روز های شیرینی خوری و خویش خوری بخیر گذشت و نوبت رسید به عروسی.

در عروسی نصف دار و ندار عبدل مصرف شد ولی ازینکه آخرالامر چراغی در خانهٔ شان روشن میگردید، بسیار خوش بود اما نِق و فِق  نصرو پسرش هنوز هم ادامه داشت زیرا ازینکه او شریک زندگی آیندهٔ خودرا یکبار ندیده بود، بسیار تشویش میکرد. که متأسفانه درینمورد، در طول دورهٔ نامزدی، کاکا ها و کاکا زاده هایش، و حتی فضلو  هم نتوانسته بود چاره ای بیاندیشند و نصرو را یکبار به مراد ملاقات دزدکی برگ گل برساند.

عروسی  پایان یافت و مهمانان رفتند بخانه های شان. نصرو در اطاق مخصوص خود پناه برد و چون پس از بیست و هشت سال بار اول بود که خودرا در یک اطاق با یک زن تنها می یافت، دست و پایش صحیح میلرزید. پس ازینکه چندین بار الحمد و قل هوالله را خواند و پنهانی بر سر و روی خودش و برگ گل چُف کرد، نزدیکتر رفت و با احتیاط تمام چادر زری عروسش را پس زد. عروس از میان لبان پر از لب سیرینش بسوی نصرو لبخند خفیفی ارائه کرد و رستهٔ دندانهای پیشرویش را که دو تای آن کم بود و بقیه در اثر کم اصل بودن سامان آرایش کاملاً سرخ شده بود، به نصرو نشان داد.

نصرو به مجرد دیدن دندانهای خون رنگ وچهرهٔ نقاشی شدهٔ خانمش، که به دراکیولای ماده بیشتر شباهت داشت، نزدیک بود چپه شود ولی خودرا نگهداشت. فکر کرد چه کند. بی مقدمه چند د شنام نثار فضلوی لعنتی کرد   ولی چون دید که حالا  کار از کار تیر شده، مجبور دندان بالای جگر گذاشت و با خانم بدرنگ چندین سال پیر تر از خود، شب را سپری کرد.

فردای آنروز قبل از همه چیز برگ گل با عشوه به نصرو گفت:

-  مه خو حالی ناموس تو گفته میشم، اما چون مه وتو به عادتهای همدیگه بلد نیستیم، برایم بگو که در بین خانه و دوستان تان از کدام کس ها روی بگیرم؟

نصرو که هم بالای فضلو، هم بالای پدرش و هم بالای بخت بد خودش نفرین میفرست گفت:

-          برگ گل، خدا ترا از بلا و مره از تو نگاه کنه، سر از امروز تنها از مه روی بگی دگه پشت هیچکس نگرد و از هیچکس دگه روی نگی.

و بدین ترتیب، فضلو که به عقیدهٔ خود کار خیری را انجام داده بود، در حقیقت دختر خانه مانده و تاریخ تیر شده را بگردن پسر جوان عبدل تلک ساخت و ازآن روز به بعد، در هر جایی که عبدل، فضلو را میدید، دشنام میداد، پس از این واقعه مناسبات دوستی عبدل و خانواده اش با فضلو شبیه دشمنی اسرائیل و فلسطین تیره و تار شد.

این تنها نبود، فضلو رفیق بسیار خوبی داشت بنام جلیل، که با همدیگر روابط بسیار صمیمانه و نیک داشتند. یکروز با مقداری سودا در دست، سوی خانه روان بود که در مقابل یکی از دکانها، جلیل را دید که با شخص دو مرتبه قوی تر از خود دعوا دارد، شخص چاق بدون در نظر داشت اندام استخوانی و لاغر جلیل پیهم او را بد میگفت و یگان بار با دستان قوی و پر زورش اورا تیله میداد.

فضلو که در کار خیر تأخیر را روا نمیدانست، از این جَور آشکاری که در مقابل چشم چندین تماشاچی با جلیل ، صورت میگرفت، بسیار نا آرام و عصبی شد و به عجله خودرا بکمک جلیل رساند. اما چون زور خودش هم به آن مرد قوی هیکل نمیرسید، بدون سوال و جواب از گوشه ای تکه چوبی را برداشت و بر فرق مرد کوبید و اورا نقش زمین ساخت.

فضلو درحالیکه به جلیل نزدیک میشد تا نشان دهد که ناجی اش دراین جنگ نابرابر او بوده، یکبار با ناسزا گویی و غالمغال جلیل روبرو شد. او که انتظار تشکری از جلیل را داشت از عصبیت ناگهانی جلیل دچار حیرت شد. اما فضلو بزودی فهمید کسی را که  نقش زمین ساخته، مامای جلیل بود که روی یک موضوع خانوادگی بالایش قهر شده و تنبیه اش میکرد و جلیل بخاطر احترامی که به مامایش قایل بود، عکس العملی نشان نمیداد.

لیکن فضلو آب را نا دیده، موزه را از پا کشیده بود. آنروز، به وساطت و تقاضای زیاد جلیل، مامایش از رسمی ساختن موضوع به پولیس صرفنظر کرد اما پس از آن، دو دشمن دیگر یکی چاق، یکی لاغر، بر دشمنان قبلی فضلو اضافه گردید.

باری هم فضلو به خانمش پیشنهاد کرد که دو دوست بسیار صمیمی و نزدیکش، عین الدین و کاکا خوشدل از مدتیست که بالای موضوعی از هم آزرده شده اند، چه خوب است اگر بخاطر آشتی و رفع کدورت بین آن دو دوست آزرده خاطر، لقمه نانی تهیه کنند و آن دو را با عدهٔ دیگر دوستان، دعوت نمایند.

خانمش اگرچه در ابتدا رضائیت نشان نداد و لی در اثر اصرار فضلو بالاخره مهمانی سر براه شد و فضلو با احساس خیر خواهی که داشت، در یک شب ماه رمضان، عین الدین و کاکا خوشدل را با عده ای از دوستان برای افطاری در خانه اش دعوت نمود.

در شب موعود مهمانان تشریف آوردند، عین الدین در یک گوشهٔ خانه و کاکا خوشدل در گوشهٔ دیگر روبروی هم نشستند. دسترخوان پهن شد، غوری های پلو، بشقاب های قورمه و انواع سالند روی دسترخوان چیده شد و هر یک از مهمانان از این اقدام نیک فضلو تقدیر و تحسین کردند.

قبل از اینکه دست به غذاهای لذیذ برده شود، فضلو بسم الله گفته رشتهٔ سخن را بدست گرفت. مهمانان را خوش آمدید گفت و اعلام داشت اگر عین الدین و کاکا خوشدل اولتر از همه آشتی نکنند و همدیگر را در آغوش نگیرند، دست به غذا نزده و افطار نخواهد کرد.

مهمانان همه تصدیق کردند، عین الدین اولتر از همه آوازش را بلند کرد که:

-          من در حق این شخص بدی نکرده ام اما همین خوشدل است که در غیاب من نزد هرکس بدگویی کرده و مرا متهم به حرام خوری و کارهای ناروا نموده...

درین وقت خوشدل طاقت نیاورد و گفت:

-          من خو حرف اضافی نزده ام، صرف همین قدر گفته ام که حقوق یتیم های برادرت را پایمال کرده ای و ازین موضوع، خود برادر زاده هایت نزد من شکایت نموده بودند.

اینبار عین الدین کمی برآشفته شد که این مسألهٔ خانوادگی منست به تو و هیچکس دیگر مربوط نیست.

و کاکا خوشدل گفت برادر از تو بود اما رفیق صمیمی من هم بود، من هم حق دارم از اولادهایش دفاع کنم.

عین الدین کمی برآشفته شد و گفت: تو قاضی، تو وکیل دعوا، تو څارنوال تو چه کاره هستی که از حقوق برادرزاده های من دفاع میکنی؟

بهمین ترتیب چندین کتره و کنایهٔ دیگر هم بین شان رد و بدل شد و یکبار بشقاب قورمه از سوی عین الدین به طرف پیشانی کاکا خوشدل به پرواز درآمد و سر و ریشش را با لعاب قورمه، قورمه یی ساخت.

خوشدل که در برابر اینهمه مهمانان خودرا بسیار ذلیل شده یافت، کاسهٔ شوربا را برداشت و بر فرق عین الدین کوبید.

درین گیر ودار تا مهمانان بخود جنبیدند، یک غوری و بشقاب و کاسه در روی دستر خوان نماند نصفش  در دامن عین الدین و نصف دیگر آن شکسته و ریخته در دور و پیش کاکا خوشدل تیت و پاش شده بود. یک بزن بزن بود که مهمانها هرچه کوشیدند، نه تنها قادر به خلاصی آنها نشدند بلکه یک لقمه از آنهمه غذاهای رنگارنگ و لذیذ، افتخار شرفیابی  به جهاز هاضمهٔ هیچکدام از مدعوین روزه دار را حاصل نکرد و همه ارمان به دل ماندند.

درین منازعه و زد و خورد سر دسترخوان که بر سر و روی و لباس هریک از مهمانان، به اندازهٔ یک خوراک قورمه یا سبزی یا ماست گیرمانده بود، هم عین الدین و هم کاکا خوشدل در حین خروج، فضلو را سخت ملامت کردند که مهمانی نه بلکه زمینهٔ رسوایی شانرا نزد دوستان فراهم نموده بود و بدون خدا حافظی منزل اورا ترک گفتند.

بدین ترتیب پس از آن روز عین الدین و کاکا خوشدل نیز بر دشمنان فضلو افزون گردیدند در حالیکه در روز عید هم باهم آشتی نکردند، در هرجا از او به بدی یاد میکردند.

اما خبر ندارم که فضلو از خیر خواهی هایش دست کشیده یا نه، اگر بس نکرده باشد مطمئناً تا حالا نصف شهر را باخود دشمن ساخته؟ (پایان)

  افغان جرمن آنلاین تاسو په درنښت همکارۍ ته رابولي. په دغه پته له موږ سره اړیکه ټینگه کړئ    acc@afghan-german.de
یادښت: دلیکنې د لیکنیزې بڼې پازوالي د لیکوال په غاړه ده ، هیله من یو خپله لیکنه له رالیږلو مخکې په ځیر و لولئ