Skip to main content

بخش کلتوری افغان جرمن آنلاین

Go Search
صفحه نخست
خبرونه
تحليل ها و پيام ها
آثار علمی و تحقیقی (حبیبه)
مرکز دیجیتال سازی کتب
قاموس کبیر افغانستان
  
افغان جرمن آنلاین > بخش کلتوری افغان جرمن آنلاین > مطالب تحریری فرهنگی > روزی حلال  

مطالب تحریری فرهنگی: روزی حلال

AFGHAN GERMAN ONLINE
http://www.afghan-german.de
http://www.afghan-german.com
نویسنده/ارسالی: حنیف رهیاب رحیمیتاریخ: 8/3/2013

روزی حلال

یکی از آرزوهای قلبی «لالا» در زندگی این بود که از راه حلال پولدار شود. بسیار پولدار، صاحب خانهٔ مجلل، موتر آخرین مُدل و تجارتخانهٔ بزرگ. خارج برود، دنیا را سیر و سیاحت کند،  در داخل نزد مردم آب و اعتباری پیدا کند و در هر جا که برود از طرف همه احترام شود.

برای نیل به این مقصد دست به هر کاری زد، از ماموریت و معلمی که چیزی حاصل نشد، به کاسبی، دکانداری، ملایی، مطربی، فالبینی و تعویذ نویسی پرداخت، دید بازهم به مراد نمیرسد و قِرانش به یک افغانی بالا نمیرود، بالاخره از دَم و قدم افتاد وناچار به فکر دریافت راه و چارهٔ دیگر به گوشه ای خزید و مصروف چُرت زدن شد که چه کند. بیچاره نمیدانست که یک فیصدی بسیار کم ثروتمندان، از راه حلال و قانونی به جاه و جلال رسیده اند، بقیه همه از راه های دیگری پولدار شده اند که لالا آنرا نمیدانست و یا نمیخواست بداند.

 تشویش لالا در گوشهٔ تنهائی، شب و روز فکر کردن و راه و چاره نیافتن، سبب شد که روز بروز رنگش زرد و خواب و خوراکش کم شود، هنوز مدت کوتاهی نگذشته بود که بیماری نامعلومی با سرگیچی و دلبدی عایدش شد و عاقبت در شفاخانه بستر شد و سروکارش با داکتر و دوا و سیروم افتاد.

داکتران پس از معاینات طبی و تحقیق در زندگی شخصی او، حدس زدند که شاید نوعی سرطان مغزی عایدش شده باشد و پس از چند روزی که از شفاخانه رخصتش کردند، به دوست صمیمی و نزدیکش جمشید توصیه نمودند  تا میتوانند لالا را خوش نگهدارند و نگذارند اندکترین تشویشی در زندگی او ره یابد.

جمشید که پس از آن همیشه مراقب حال لالا بود، بعد از مدت کوتاهی از لالا خواست تا بخاطر مصروفیت اش در یکی از ادارات که رئیس آن دوست اش است، به کار آغاز کند. لالا نیز قبول کرد و هفتهٔ بعد در آن اداره مامور بی مسوولیتی مقرر شد که تمام روز وظیفه اش وارسی از شعبات و مامورین بود و در اخیر روز راپور مفصلی از چشمدید خودرا به رئیس گزارش میداد.

یکی دو ماه را لالا در آن اداره کار کرد، یگان بار سرچرخی و دلبدی برایش پیدا میشد که با گرفتن ادویه و تابلیت هایش، حالش بهتر میشد. گاهی دلش نمیخواست به وظیفه اش ادامه دهد ولی بخاطر توصیهٔ داکتر که باید خودرا مصروف نگاه کند و همچنان خواهش دوستش جمشید خودرا مجبور به ادامهٔ کار میدانست.

 یکروز در ختم کار که برای دادن راپورهایش به دفتر رئیس داخل شد، رئیس در دفترش نبود و با ناباوری متوجه شد که دروازهٔ سَیف آهنی در کنج دفتر رئیس باز است، لالا آهسته به سیف نزدیک شد و از دیدن بندل های نوت، دهانش باز ماند. چند دقیقهٔ دیگر هم صبر کرد، نه از رئیس خبری شد و نه صدایی را شنید، گویی در تمام عمارت هیچ زنده جانی وجود ندارد. لالا به طرف سیف نزدیکتر شد و دفعتاً فکری به کله اش زد که یکی دو بندل از نوتها را بردارد و از راهی که آمده مخفیانه برگردد. باز باخود فکر کرد که در دنیا هر شغل و پیشه را امتحان کرده و یک همین کار یعنی دزدی نکرده بود و حالا هم نباید چنین کار پستی را مرتکب شود. لالا چند دقیقهٔ دیگر هم دل و نادل در افکار متضاد غرق بود که چه کند و چه نکند، ناگاه خودرا با دو بندل بزرگ نوتهای هزاری در بیرون یافت. بلی لالا اینک مفت و رایگان پول زیادی به دست آورده بود و کسی هم دراین دزدی اورا ندیده بود.

لالا از آنجا سرراست به خانه اش رفت و پس ازتاریکی شام آنرا در یک گوشهٔ حویلی اش دفن نمود. فردا در با وجودیکه  کمی ترس و تشویش هم بالایش سایه انداخته بود، سر کارش رفت و درحالیکه مراقب اوضاع بود، بدون هدف خودرا اینطرف و آنطرف مصروف ساخت. بزودی دریافت که رئیس بعضی کارمندان را بطور منفردانه به دفترش احضار میکند. اضطراب و تشویشش کمی بیشتر شد اما کوشش کرد خودرا نبازد زیرا فکر میکرد، حالا کار از کار گذشته و بالای او کدام ثبوتی وجود ندارد. این موضوع یکی دوهفته ادامه داشت و لالا بزودی مطمئن شد که رئیس بجز او، دیگربالای همه شک کرده.

یک ماه که از این واقعه سپری شد، لالا در صدد طرح پلانی برآمد تا با استفاده از این پول، آرزوی دیرینش یعنی داشتن تجارت بزرگ و ثروتمند شدن اش را تحقق بخشد. اما برای اینکه شک دوستانش بخصوص جمشید را بر نه انگیخته باشد،  جمشید را از پلان نَوَش باخبر ساخت و از او تقاضای دولک افغانی قرض را نمود. جمشید در اول متحیر شد و خواست از نداشتن این مقدار پول انکار کند ولی دفعتاً به یاد توصیهٔ داکتر معالج لالا افتاد و روز دیگر پول ضرورت لالا را از برادر بزرگش قرض گرفت و بدست لالا داد.

لالا با دریافت این پول باخود سنجیده بود که اگر در تجارتی که آنرا پلان کرده، ضرر هم کند، پول باد آورده را از کنج حویلی کشیده و قرضش را اداء میکند. بناءً با جرأت تمام و با مشورهٔ برادر جمشید، یکی دو لاری را از پشم و پوست بار کرد و به خارج فرستاد. از بخت خوش لالا، اموال تجارتی اش بزودی به فروش رسید و با پول حاصله، از آن طرف چند عراده موتر وارد نمود. این مفاد و آنهم در شروع کار طبیعت لالا را بسیار صاف نمود و اینبار با جرأت بیشتر همینکار را ادامه داد. لالا در مدت یکسال که با صادر نمودن و وارد نمودن اموال، سرمایه اش به ده ها و صدها ضرب خورده بود، بالاخره تجارتخانه ای بنام خود باز کرد و به وارد نمودن پرزه جات موترهای گوناگون از جرمنی آغاز کرد و در ضمن چندین بار با استفاده از پاسپورت تجارتی کشورهای جرمنی، فرانسه و انگستان را نیز سیر و سیاحت نمود و به کار و بارش چنان مصروف بود که پس از ماه ها بیادش آمد که یکروزی مریض هم بوده، از این تغییر که دیگر آثاری از تکلیف قبلی در وجودش دیده نمیشد و رنگ و رُخش هر روز تازه و تازه تر میگردید، احساس خوشی و خوشبختی نمود.

در این میان دوستش جمشید نیز از اینکه یک رفیق و دوست جاناجانی اش را از کام مرگ نجات داده و به آرزویش رسانیده بود، بسیار خوش بود و روزها را بعد از ختم کار، با لالا در تجارتخانه اش به قصه و خنده میگذرانید.

لالا که رنگینی و زیبایی فعلی زندگی و ثروت سرشارش را مرهون تلاش و فداکاری جمشید میدانست، پس از ادای قرضی که از برادرش گرفته بود، هنوز هم شانه هایش از مدرک پولیکه دزدی نموده بود سنگینی میکرد. یکشب دست و آستین را بر زد و به سراغ پول دفن کردگی اش در کنج حویلی رفت. پس از دقایقی کندن و پالیدن باکمال تعجب دید که از پولها خبری نیست، فکر کرد هنگام دفن کردن کسی حتماً اورا دیده و آنرا بیرون کشیده، در افکار دور و درازی غرق شد هرقدر فکر کرد و بهر اندازه که کنج حویلی را بیشتر پالید، کمتر نتیجه گرفت. خسته و کوفته و درضمن وسواسی و پر از تشویش به بستر رفت.

با وجودیکه لالا هیچ کمبودی در زندگی نداشت، اما از سرقتی که از دفتر رئیسش انجام داده بود، چون در زندگی بار اول  بود که کار نادرستی را انجام داده بود، وجدانش سخت شکنجه اش میکرد. یکروز برای آرامش روحی اش تصمیم نهایی خودرا گرفت، دولک افغانی از بانک باخود گرفته و راساً عازم دفتر رئیس قبلی اش گردید. با داخل شدن در محوطهٔ اداره با هر قدمی که برمیداشت، بکس دستی در دستش سنگین تر شده میرفت و ترس از این موضوع که اگر رئیس پس از اطلاع یافتن حقیقت قضیه، موضوع را به پولیس حواله کند و باعث بی آبروئی و رسوایی اش شود، دانه های عرق بر سر و پیشانی اش نمودار گردید. غرق در این افکار بود که خودرا پیشروی دروازهٔ رئیس یافت، لحظه ای تأمل کرد بعد صد دل را یک دل کرده با اخذ اجازه داخل دفتر شد.

رئیس از دیدن لالا با آن سر و وضع و لباس گرانبها تعجب کرد واز حال و احوالش جویا شد. لالا که نمیتوانست فکر و اعصابش را متمرکز بسازد، پس از صحبت مختصر، بخود جرأت داد و قصهٔ دزدیدن پول را با سر افگنده  بطورمفصل بیان نمود و از کار نا شایستی که انجام داده بود، معذرت خواهی نمود. رئیس قصه لالا را به دقت گوش داد، لالا میدید که رنگ چهرهٔ رئیس لحظه به لحظه دگرگون میگردید. قصهٔ لالا که تمام شد سرش را به زیر انداخت و منتظر عکس العمل رئیس بود که ناگاه دستان رئیس بدون اینکه حرفی برزبان بیاورد، بطرف تلیفون دراز شد و با عجله نمره ای را دایر نمود:

بلی، سلام. شخصی در دفتر من نشسته که میخواهم اورا بشما .....

لالا از فرط پریشانی بقیهٔ حرفهای رئیس را نشنید زیرا متیقن شد که موصوف به پولیس زنگ زد و اینک لحظاتی بعد، با دستان بسته به ماموریت پولیس انتقال میشود. از اینکه بدست خود موجبات رسوایی و بی آبی اش را فراهم نموده بود، از کارش پشیمان شد. اما تن به تقدیر منتظر نشست تا پولیس بیاید.

نیمساعت از این صحبت تیلفونی گذشت، سکوت مطلق در دفتر حکمفرما بود، درین مدت لالا گاهگاهی از گوشهٔ چشمانش رئیس را ورانداز میکرد و در دل اورا دشنام میداد که با وجودیکه پول ها را برای مسترد نمودن آورده، چرا به پولیس زنگ زد و موجبات رسوایی و بدنامی شخص معتبر و محترمی را فراهم میکند.

دقایق به بسیار کُندی سپری میگردید که دفعتاً دروازه باز شد و لالا درحالیکه چشمها را بزمین دوخته بود، نزدیک بود سکته کند. اما دفعتاً صدای آشنای دوست خود جمشید را شنید که با رئیس مصافحه مینمود. لالا از آمدن جمشید بیشتر شرمنده شد ولی  جمشید نگذاشت لالا بیش از این رنج بکشد، دستش را روی شانه اش گذاشت درحالیکه به آرامش دعوتش مینمود گفت بکس پولهایت از خودت است رئیس صاحب یک هفته بعد از همان روز، پولش را که در کنج حویلی ات پنهان بود، دوباره دریافت نموده. سپس سه نفره باهم چای نوشیدند و از هر طرف قصه ها نمودند.

لالا با ناباوری دریافت  که این همه، پلان جمشید دوستش بوده که از باز گذاشتن سیف، سرقت پول،  دفن کردن آن  روی حویلی، همه و همه  باخبر بوده و به همکاری رئیس به اجرا گذاشته شده بود، آنهم صرف بخاطر اینکه لالا را بتوانند پولدار بسازند تا از مریضی خطرناکی که عایدش شده بود، نجات پیداکند.

یک هفته بعد لالا به پاس قدردانی از دوستی و فداکاری جمشید، لوحهٔ تجارتخانه اش را پایین آورد و در عوض لوحهٔ جدیدی با حروف درشت تری بجای آن نصب نمود به این عنوان: « شرکت تجارتی جمشید لالا و برادران».

 پس ازین واقعه لالاهمیشه با خود میگفت هنوز هم نمیداند که آیا از راه حلال ثروتمند شده یانه؟.

پایان

  افغان جرمن آنلاین تاسو په درنښت همکارۍ ته رابولي. په دغه پته له موږ سره اړیکه ټینگه کړئ    acc@afghan-german.de
یادښت: دلیکنې د لیکنیزې بڼې پازوالي د لیکوال په غاړه ده ، هیله من یو خپله لیکنه له رالیږلو مخکې په ځیر و لولئ